ابراهيم عاملي ( موثق )

19

تفسير عاملي ( فارسي )

نفر جلوگير آن حضرت و آماده ى جنگ شد . مسلمانان كه احرام پوشيده و از جنگ ممنوع بودند ، متعرّض آنها نشدند و پيغمبر خراش بن اميّة الخزاعى را به مكّه فرستاد تا با مردم آنجا گفتگو كند كه آهنگ جنگ ندارند و براى زيارت كعبه آمده و شتر نر خود بنام ثعلب به او داد كه سوار شد و رفت ، مردم مكّه كه دانستند شتر از پيغمبر است آن را پى كردند و خواستند خراش را بكشند گروهى جلوگيرى كردند تا او فرار كرد و خود را به پيغمبر رساند و سرگذشت خود را گفت پيغمبر بعمر فرمود تو برو و با اين مردم سخن بگو ، او عرض كرد : آنها از من گذشته ى خوبى ندارند و از خويشان من كسى آنجا نيست كه پشتيبانم باشد ، عثمان را بفرست چه او خوش سابقه است و خويشاوندان دارد كه نگهداريش مىكنند ، آن حضرت او را فرستاد كه برو و با آنها بگو من بجنگ نيامده‌ام بگذاريد زيارت كنيم و برگرديم ، عثمان رفت و مردى از خويشان او بنام ابان بن سعيد بن عاص او را امان داد و با خود سوار كرد و بمكّه برد تا با اشراف قريش ابلاغ پيغام كند . آنها او را نگذاشتند كه برگردد و در اين ميان لشكر اعراب در پى فرصت بودند كه شبانه آسيبى بمسلمين رسانند و آنها بيدار بودند و شرّ آنها را دفع كردند و چند نفر از دو طرف زخمى شدند و چند نفر اسير مسلمين شدند و خبر آمد كه عثمان را كشته‌اند . چون پيغمبر اين را شنيد اندوهناك شد و سوگند ياد كرد كه اگر عثمان را كشته باشند مىجنگم تا سزاى آنها را بدهم و برخاست و به زير آن درخت كه قرآن نام برده رفت و مردم را آواز كرد كه با او بيعت كنند بر مقاومت در برابر دشمن و نگريزند و اوّل كسى كه بيعت كرد مردى از بنى اسد بود كه او را ابو سنان بن وهب مىگفتند و مردم مىگفتند پيغمبر از مردم بيعت بر مرگ مىگيرد جابر انصارى گفت : پيغمبر بيعت بر مرگ نگرفت بلكه بيعت گرفت كه بجنگيم و فرار نكنيم و همهء آن مردم بيعت كردند غير جدّ بن قيس كه به شكم شتر خود چسبيد تا او را نبينند و شماره ى آنها را هزار و سيصد و هزار و چهار صد و هزار و پانصد و هزار و پانصد و بيست و پنج نفر روايت كرده‌اند . چون بيعت تمام شد و آماده ى جنگ